
آیا طلاق بگیرم و با عشق دوران نوجوانی ام ازدواج کنم ؟
حکیم بزرگ آیا مانند شما دانا می شوم ؟
چرا از تنهایی و غربت در کشورتان نوشتید؟
آیا حرف رمال ها و فالگیرها درست است ؟
چگونه موفقیت انسان تضمین می شود ؟
نمی دانم از زندگی چه می خواهم ؟!
نیکی چو از حد بگذرد نادان خیال بد کند
نظر حکیم ارد بزرگ پیرامون کتاب سپیده عشق چگونه است ؟
نمی خوام حسرت عشق قدیمی خودمو بخورم
دچار بی تصمیمی هستم چه کنم ؟
عاشق هم بازی دوران کودکی ام هستم
چرا من جسارت و توانایی ابراز علاقه به کسی را ندارم ؟
به من و همسرم پندی دهید
چرا مردها با اینکه زن دارند باز هم به زنها نگاه می کنند ؟
نظرتان درباره علم به آینده چیست؟
با دلواپسی و افکار نگران کننده چه کنم ؟
آدمها رو چطور میشه شناخت ؟
با بی عدالتی محل کارم چه کنم ؟
حکیم بزرگ که وقت ندارند پس چه کسی جواب میده ؟
چگونه می توان مهربان شد و صبور بود
با نامزدم مشکل پیدا کرده ام ، نه راه پس دارم نه راه پیش
نگاه شما به آینده چگونه است ؟ مثبت یا منفی ؟
آیا میتوانم بزرگترین فوتبالیست تاریخ شوم ؟
چگونه در برخورد با مسایل زندگی راحت بگیریم و عمل کنیم ؟
حکیم بزرگ چطور جوان بمونیم و کمتر پیر بشیم ؟
در صدد انتقام از دشمنانم هستم
دامادی که زن و فرزند ، برایش مهم نیستند
دوستان از دشمن بدتر ...
هنوز از همسرم به شکل رسمی جدا نشده ام اما ...
از کمبود اعتماد به نفس رنج می برم
عاشق فردی هستم آیا بهش میرسم ؟
با حسادت دیگران چه کنم ؟
آزار و اذیت اجنه ی به اسم میلخک
چگونه اعتماد به نفسم را بدست آورم ؟
چرا هر کسی رو دوست دارم ترکم می کنه ؟
خواستگار اینترنتی دارم به خانواده ام بگویم ؟
چه کاری کردن از نظر منطقی صحیح است ؟
فرزند کوچک خانواده ام و همه به من زورگویی می کنند
تا کی باید تحمل کرد ؟
نظر حکیم ارد بزرگ پیرامون هنر چیست ؟
نظر شما در مورد نژادپرستی چیست ؟
آزار دیگران باعث شده از اهدافم دور بشوم حالا چکار کنم ؟
با زندگی چیکار کنیم که باشکوه بشه؟
من چطوری باید گذشتم رو فراموش کنم؟
احساس عقب افتادگی میکنم چه کنم ؟
می ترسم ! چه کنم ؟
از خجالت متنفرم اما خودم خجالتی شده ام
چکار کنم مدام سرکار هستم و از خانوده ام دورم ؟
چکار کنم هرکاری می کنم باز شکست می خورم ؟
چکار کنم شیفته من بشود ؟
چطور از عمق وجودم از کسانی که اذیتم کرده اند بگذرم ؟
اگر همسر دلخواهم گیرم نیاد ...؟
نظر شما راجع به عشق چیست؟
اگه در آینده عاشق بشم باید جکار کنم ؟
کمکم کنید که بی تفاوت باشم
حکیم ارد بزرگ از زندگی خصوصی خودتان بگویید
نظر شما در مورد اینترنت چیست ؟
معنای مهر چیست ؟
چکار کنم تا از دست خودم و بخت شومم خلاص شوم ؟
چکار کنم پسری که 5 ساله با هم دوستیم بیاد خواستگاریم ؟
آیا مهربانی دارای تعریف یگانه ی است ؟
با نامزدم سوءاستفاده کننده ام چه کنم ؟
حکیم ارد بزرگ چه طور میتوانیم کسی را مهربان کنیم ؟
برادرم اذیتم می کنه چکار کنم ؟
زندگی یک نعمت است یا یک جبر و زور ؟
چرا با اینکه خودم غمگینم اما دوست دارم دیگران را شاد کنم ؟
چرا ما ایرانیان مرده پرست هستیم ؟
با مرگ پدرم می خوام بمیرم به نظر شما چکار کنم ؟
چرا اولین فرگرد "کتاب سرخ" مهربانی و آخرینش غم است ؟
چرا مهربان باشم ؟
فریدون به خورشید بر برد سر
کمر تنگ بستش به کین پدر
برون رفت خرم به خرداد روز
به نیک اختر و فال گیتی فروز
سپاه انجمن شد به درگاه او
به ابر اندر آمد سرگاه او
به پیلان گردون کش و گاومیش
سپه را همی توشه بردند پیش
کیانوش و پرمایه بر دست شاه
چو کهتر برادر ورا نیک خواه
همی رفت منزل به منزل چو باد
سری پر ز کینه دلی پر ز داد
به اروند رود اندر آورد روی
چنان چون بود مرد دیهیم جوی
اگر پهلوانی ندانی زبان
بتازی تو اروند را دجله خوان
دگر منزل آن شاه آزادمرد
لب دجله و شهر بغداد کرد
چنان بد که ضحاک را روز و شب
به نام فریدون گشادی دو لب
بران برز بالا ز بیم نشیب
شده ز آفریدون دلش پر نهیب
چنان بد که یک روز بر تخت عاج
نهاده به سر بر ز پیروزه تاج
ز هر کشوری مهتران را بخواست
که در پادشاهی کند پشت راست
از آن پس چنین گفت با موبدان
که ای پرهنر با گهر بخردان
مرا در نهانی یکی دشمنست
که بربخردان این سخن روشن است
به سال اندکی و به دانش بزرگ
گوی بدنژادی دلیر و سترگ
اگر چه به سال اندک ای راستان
درین کار موبد زدش داستان
که دشمن اگر چه بود خوار و خرد
نبایدت او را به پی بر سپرد
ندارم همی دشمن خرد خوار
بترسم همی از بد روزگار
همی زین فزون بایدم لشکری
هم از مردم و هم ز دیو و پری
یکی لشگری خواهم انگیختن
ابا دیو مردم برآمیختن
بباید بدین بود همداستان
که من ناشکبیم بدین داستان
یکی محضر اکنون بباید نوشت
که جز تخم نیکی سپهبد نکشت
نگوید سخن جز همه راستی
نخواهد به داد اندرون کاستی
زبیم سپهبد همه راستان
برآن کار گشتند همداستان
بر آن محضر اژدها ناگزیر
گواهی نوشتند برنا و پیر
هم آنگه یکایک ز درگاه شاه
برآمد خروشیدن دادخواه
ستم دیده را پیش او خواندند
بر نامدارانش بنشاندند
بدو گفت مهتر بروی دژم
که بر گوی تا از که دیدی ستم
خروشید و زد دست بر سر ز شاه
که شاها منم کاوهٔ دادخواه
یکی بیزیان مرد آهنگرم
ز شاه آتش آید همی بر سرم
تو شاهی و گر اژدها پیکری
بباید بدین داستان داوری
که گر هفت کشور به شاهی تراست
چرا رنج و سختی همه بهر ماست
شماریت با من بباید گرفت
بدان تا جهان ماند اندر شگفت
مگر کز شمار تو آید پدید
که نوبت ز گیتی به من چون رسید
که مارانت را مغز فرزند من
همی داد باید ز هر انجمن
سپهبد به گفتار او بنگرید
شگفت آمدش کان سخنها شنید
بدو باز دادند فرزند او
به خوبی بجستند پیوند او
بفرمود پس کاوه را پادشا
که باشد بران محضر اندر گوا
چو بر خواند کاوه همه محضرش
سبک سوی پیران آن کشورش
خروشید کای پای مردان دیو
بریده دل از ترس گیهان خدیو
همه سوی دوزخ نهادید روی
سپر دید دلها به گفتار اوی
نباشم بدین محضر اندر گوا
نه هرگز براندیشم از پادشا
خروشید و برجست لرزان ز جای
بدرید و بسپرد محضر به پای
گرانمایه فرزند او پیش اوی
ز ایوان برون شد خروشان به کوی
مهان شاه را خواندند آفرین
که ای نامور شهریار زمین
ز چرخ فلک بر سرت باد سرد
نیارد گذشتن به روز نبرد
چرا پیش تو کاوهٔ خامگوی
بسان همالان کند سرخ روی
همه محضر ما و پیمان تو
بدرد بپیچد ز فرمان تو
کی نامور پاسخ آورد زود
که از من شگفتی بباید شنود
که چون کاوه آمد ز درگه پدید
دو گوش من آواز او را شنید
میان من و او ز ایوان درست
تو گفتی یکی کوه آهن برست
ندانم چه شاید بدن زین سپس
که راز سپهری ندانست کس
چو کاوه برون شد ز درگاه شاه
برو انجمن گشت بازارگاه
همی بر خروشید و فریاد خواند
جهان را سراسر سوی داد خواند
ازان چرم کاهنگران پشت پای
بپوشند هنگام زخم درای
همان کاوه آن بر سر نیزه کرد
همانگه ز بازار برخاست گرد
خروشان همی رفت نیزه بدست
که ای نامداران یزدان پرست
کسی کاو هوای فریدون کند
دل از بند ضحاک بیرون کند
بپویید کاین مهتر آهرمنست
جهان آفرین را به دل دشمن است
بدان بیبها ناسزاوار پوست
پدید آمد آوای دشمن ز دوست
همی رفت پیش اندرون مردگرد
جهانی برو انجمن شد نه خرد
بدانست خود کافریدون کجاست
سراندر کشید و همی رفت راست
بیامد بدرگاه سالار نو
بدیدندش آنجا و برخاست غو
چو آن پوست بر نیزه بر دید کی
به نیکی یکی اختر افگند پی
بیاراست آن را به دیبای روم
ز گوهر بر و پیکر از زر بوم
بزد بر سر خویش چون گرد ماه
یکی فال فرخ پی افکند شاه
فرو هشت ازو سرخ و زرد و بنفش
همی خواندش کاویانی درفش
از آن پس هر آنکس که بگرفت گاه
به شاهی بسر برنهادی کلاه
بران بیبها چرم آهنگران
برآویختی نو به نو گوهران
ز دیبای پرمایه و پرنیان
برآن گونه شد اختر کاویان
که اندر شب تیره خورشید بود
جهان را ازو دل پرامید بود
بگشت اندرین نیز چندی جهان
همی بودنی داشت اندر نهان
فریدون چو گیتی برآن گونه دید
جهان پیش ضحاک وارونه دید
سوی مادر آمد کمر برمیان
به سر برنهاده کلاه کیان
که من رفتنیام سوی کارزار
ترا جز نیایش مباد ایچ کار
ز گیتی جهان آفرین را پرست
ازو دان بهر نیکی زور دست
فرو ریخت آب از مژه مادرش
همی خواند با خون دل داورش
به یزدان همی گفت زنهار من
سپردم ترا ای جهاندار من
بگردان ز جانش بد جاودان
بپرداز گیتی ز نابخردان
فریدون سبک ساز رفتن گرفت
سخن را ز هر کس نهفتن گرفت
برادر دو بودش دو فرخ همال
ازو هر دو آزاده مهتر به سال
یکی بود ازیشان کیانوش نام
دگر نام پرمایهٔ شادکام
فریدون بریشان زبان برگشاد
که خرم زئید ای دلیران و شاد
که گردون نگردد بجز بر بهی
به ما بازگردد کلاه مهی
بیارید داننده آهنگران
یکی گرز فرمود باید گران
چو بگشاد لب هر دو بشتافتند
به بازار آهنگران تاختند
هر آنکس کزان پیشه بد نام جوی
به سوی فریدون نهادند روی
جهانجوی پرگار بگرفت زود
وزان گرز پیکر بدیشان نمود
نگاری نگارید بر خاک پیش
همیدون بسان سر گاومیش
بر آن دست بردند آهنگران
چو شد ساخته کار گرز گران
به پیش جهانجوی بردند گرز
فروزان به کردار خورشید برز
پسند آمدش کار پولادگر
ببخشیدشان جامه و سیم و زر
بسی کردشان نیز فرخ امید
بسی دادشان مهتری را نوید
که گر اژدها را کنم زیر خاک
بشویم شما را سر از گرد پاک